تبلیغات
♚قصر مجازی♚
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است




تاریخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 | 10:01 ق.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
خوارزم بعد از حمله ی چنگیز خان حتی
اندازه ی من بعد دیدار تو ویران نیست







تاریخ : سه شنبه 18 دی 1397 | 01:41 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات

بدون مشورت با من ، خودش تصمیم می گیرد

نمی دانم که قلبم از کجا تعلیم می گیرد

من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم

همیشه روز میلادم دل تقویم می گیرد

چرا حس می کنم در جای دوری که نمی دانم

یکی هرشب برایم مجلس ترحیم میگیرد

مرا اینقدر در محدودیت مگذار ، می میرم

که قلب کشوری در موقع تحریم می گیرد

نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم

دل ساعت اگر زنگش شود تنظیم می گیرد

به ارامی مرا توجیه کن گر ساده دل هستم

که قلب ساده گاه از شدت تفهیم می گیرد

همه در موقع تصمیم گیری در پی عقل اند !

برای من ولی تنها دلم تصمیم می گیرد

"اصغر عظیمی مهر"




تاریخ : شنبه 15 دی 1397 | 08:31 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
چشمان تو هرچند پر از تصنیف است
شعری است که غیر قابل توصیف است
هر شاعر بینوا که از چشم تو گفت
خودکار و مداد و دفترش توقیف است




تاریخ : جمعه 14 دی 1397 | 02:37 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
گفتند: نگذر از غرورت، کار خوبی نیست
باید خودت فهمیده باشی یار خوبی نیست

گفتند: هرگز لشگرت را دست او نسپار
این خائنِ بالفطره پرچم دار خوبی نیست !

سیگار و تو ، هردو برای من ضرر دارید . . .
تو بدتری ، هرچند این معیار خوبی نیست !

ترک تو و درک جماعت کار دشواری ست
تکرار تنهایی ولی تکرار خوبی نیست

آزادی از تو ، انحصار واقعی از من
بازیِّ شیرینی ست ، استعمار خوبی نیست

از هر سه مردِ بینِ بیست و پنج تا سی سال
هر سه اسیر چشم تو ...؛ آمار خوبی نیست !

دیوار ما از خشتِ اوّل کج نبود، امّا
این عشق پیر لعنتی معمار خوبی نیست

دیوارِ من ، دیوارِ تو ، دیوارِ ما ؛ افسوس . . .
دیوارِ حاشا خوبِ من، دیوار خوبی نیست

آرام بالا رفتی و از چشمم افتادی
من باختم؛ هرچند این اقرار خوبی نیست...

امید صباغ نو


تاریخ : دوشنبه 3 دی 1397 | 12:21 ق.ظ | نویسنده : کیان | نظرات

آشوب همان حس غریبی است که دارم

وقتی که به لب های تو لبخند نباشد

"رویا باقری"





برگی شده
افتاده ام از شاخ به کویی
چون باد مرا می بری ، امّا به چه سویی

تاریخ : جمعه 16 آذر 1397 | 01:04 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات

پاییز هزار رنگ دفتر شده است

باران زده و خاطره ها تر شده است

با طعم انار و یک سبد خرمالو

برخیز که باغ غرق آذر شده است



تاریخ : چهارشنبه 30 آبان 1397 | 08:38 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
ای که گفتی بیقراری های من بازیگری است
بیقرارم کرده ای اما دلت با دیگری است
گاه دلسوز است و گاهی سخت می سوزاندم
عشق ؛ گاهی مادر است و گاه هم نامادری است
بر سرت جنگ است و من با دست خالی امدم
امتیازی هم اگر دارم همین بی لشکری است
ای که گفتی عشق بازی نیست؛ راحت باختی . . .
فصل پاییز میرسد حال وقت داوری است
رفتی و من با امید بازگشتت مانده ام
مثل شاعرهای دیگر باورم ..ناباوری..است


تاریخ : یکشنبه 20 آبان 1397 | 12:32 ق.ظ | نویسنده : کیان | نظرات

در سرم دختر پیرس عصبی می رقصد

شهر بر روی سر من عربی می رقصد

این جهان با همه ی دغدغه هایش دارد

روی یک جمجمه ی یک وجبی می رقصد

سال ها رفته و از برق نگاه تو هنوز

مرد دیوانه به سازی حلبی می رقصد

ماه افتاده بر آب و منم افتاده در آب

اشک میریزم و او نصفه شبی می رقصد

کاش آغوش مرا عشق تو معنا می داد

بوسه یعنی که لبی روی لبی می رقصد

از سبا گیسوی بلقیس به همراهی باد

بر سر تخت سلیمان نبی می رقصد


سید محمد علی رضازاده



تاریخ : یکشنبه 6 آبان 1397 | 07:58 ق.ظ | نویسنده : کیان | نظرات

پاییز شد

که خاطره ها

دوره ام کنند . . .

فصل خزان

محاکمه ی دوره گردهاست



تاریخ : جمعه 27 مهر 1397 | 07:21 ق.ظ | نویسنده : کیان | نظرات

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

بهتر که یک گره از کار خلق وا کنند

کاری بکن که گوشه نشینان چو بگذری

آهسته بر سلامت جانت دعا کنند



تاریخ : پنجشنبه 12 مهر 1397 | 04:31 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم



تاریخ : چهارشنبه 21 شهریور 1397 | 07:10 ق.ظ | نویسنده : کیان | نظرات

شروعِ هیچ نبردی به خاطرِ من نیست

شدم ‌شبیه به شاهی که فکرِ میهن نیست

غرورِ زخمیِ یک شاعرانه ی تلخم

دلم‌ به خوش شدنِ شاهنامه روشن نیست

سرم به سنگ نخورده ولی دلم... افسوس

کسی به فکرِ دلِ زخم‌ خورده ی من نیست

شبیهِ کوه ام‌ و آتشفشانِ سینه ی من

اگر زبانه بگیرد مجالِ بهمن نیست

سکوتِ آیِنه ها از شکست ، تلخ تر است

سکوتِ مرد ، کم از گریه کردنِ زن نیست

من و تو عاقبتِ برگ هایِ پاییزیم

که سرنوشتِ غم انگیزمان شِکفتن نیست

به آن دلی که به دستت سپرده ام سوگند

که دلسپرده دگر اهلِ دل سپردن نیست

گذشتم‌ از غزلِ چشم‌ هایِ تو امّا

همیشه یوسفِ این قصّه پاکدامن نیست



تاریخ : سه شنبه 14 شهریور 1396 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات


دلم برای یک نفر تنگ است . . .
نه می دانم نامش چیست ؛
و نه می دانم چه می کند !
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم . . .
رنگ موهایش را هم نمیدانم ؛
لبخندش را هم  ؛ تا به حال لبخندش را ندیده ام !
فقط می دانم که باید باشد و نیست . . .



تاریخ : شنبه 27 خرداد 1396 | 06:46 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
تو از عبور جاده ها مرا بهانه کن فقط
به رنگ عاشقانه ها مرا ترانه کن فقط
من از عبور جاده ها نشانی از تو خوانده ام
تو هم بیا و با دلت مرا نشانه کن فقط
به روی بام خانه ام بساز آشیانه ای
بیا کنار من بمان ؛ بیا و لانه کن فقط
منم که پر ز غصه ام اسیر دست یادها
بیا و قلب خسته را پر از ترانه کن فقط




تاریخ : پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 | 08:45 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست
"جلیل صفر بیگی"

این شعر را روزگاری نه چندان دور ملکه ی گرامی تر از جانم برایم فرستاده بود
افسوس که حالا جز خاطره ی شیرین و حسرت تلخ فراغ و دلتنگی اش چیزی در این قصر متروک نانده و با رفتنش قصر ویران شده
دعاگوی آن ماه پاره ی پاک تر از اشک چشم هستم و هر لحظه به یادش هستم
راضی ام به امر و رضای یگانه خداوند دادار کردگار
مصلحت و خواست خدا را بر خواست دلم برتر میدانم ؛ خودم را آماده ی میکنم تا این چرخ بازیگر هرچه خواست بر سرم ببارد
نازنین ملکه ی پاک سیرت و بزرگ منش و بهتر از فرشته ها را به دست خدا میسپارم و هر صبح و شام خوشبختی و شادی و سلامتی اش را از یگانه قادر توانا میخواهم
جز سرافکندگی از ناتوانی ام و شرمندگی و خاکساری و روسیاهی برای ملکه ندارم ؛ دنیا دنیا شرمنده ام که نتوانستم آن گوهر درخشان را به قصر آرزوها بیاورم
باشد که خدا هم آن عزیز و هم من را به خیر عاقبت و سعادت و سلامتی دنیا و آخرت خوشحال کند
شکر خدا میکنم و به خواست او راضی ام
باقی بقایتان
و من الله توفیق . . .



تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 | 08:44 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات


میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که این شعله ی بیدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دست من و آغوش تو ، هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
بالله که جز یاد تو گر هیچ کسم هست
حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
لب بسته و پر سوخته از پیش تو رفتم
رفتی ، بخدا گر هوسم بود بسم بود
"فریدون مشیری"



تاریخ : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 | 12:34 ق.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
میلاد حسین خون بهای دین است
این عید ، حیات شیعه را تضمین است
امروز فرشتگان به هم می گویند
احیاگر آیین محمد این است





تاریخ : یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 | 12:21 ق.ظ | نویسنده : کیان | نظرات


باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی
باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که بخندد به روی تو
افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
"شهریار"


تاریخ : شنبه 9 اردیبهشت 1396 | 11:46 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات


تعطیلات عید را پست بودم و خونه نبودم ، یک شب ساعت پستم یک تا سه ی نیمه شب بود . . .
بالای اتاق دژبانی درب ورودی ، یک برجک فلزی کوچیک روی پشت بام دژبانی بود که من باید اونجا پست میدادم . . .
روبروی جایی که من پست میدادم ستاد اسکان مسافران نوروزی بود و مسافرها میرفتن و میومدن
رفتم سر پست و توی برجک رو به خیابون نشستم و مشغول دیدن رفت و آمد مسافرها و مردم شهر که از مهمونی برمی گشتند شدم
کم کم رفتم توی فکر و برنامه ریزی هام برای آینده یادم اومد ، آینده ای که حالا دیگه تبدیل به حال شده بود ؛ یاد عید پارسال که چقدر خوب بود و امسال حتی دید و بازدید هم نمیتونم برم ، یاد ملکه که قرار بود برا عید برم خونشون و بعد از عید که سربازیم تموم شد به هم برسیم !! ولی حالا ماه هاست که ازش بی خبرم همه آرزو ها نقش بر آب شد
تو همین حال و هوا یه دفعه دیدم افسر نگهبان کنار برجک وایساده و با حالت خنده داری به من خیره شده . . .
سربازی که داره پست میده باید حواسش به همه جا باشه و افسر جانشین وقتی از دور میاد باید بهش بفهمونی که من تو را دیدم که داری میای
حالا اون اومده بود و از برجک هم اومده بود بالا و ده دقیقه کنارم وایساده بود ولی من متوجه اون نشده بودم ؛ اصلا تو این دنیا نبودم که متوجه بشم
یه دفعه دیدمش و از جا بلند شدم و شروع کردم به حرف زدن :
+ به به سلام آقای افسر ، خوبید؟ کجا از این طرفا !!!
- پاشو ببینم داری چیکار میکنی ؟
+ مگه قراره چیکار کنم ؟ دارم پست میدم
- آره جون خودت داری پست میدی !! ده دقیقه س من کنارت وایسادم و منو ندیدی تو قراره مراقب پادگان باشی ؟!؟!
+ نه بابا من حواسم هست (با ترس) اگه کسی بیاد که از خیابون میاد منم حواسم به خیابون بود
- حواست به کجاست؟ من ده دقیقه س اینجا وایسادم و فقط تو حال خودتی و داری با اسلحه بازی میکنی
+ بله خب یاد خانواده کردم ، شما ببخشید (با لحن آلوده به التماس)
- من گزارش تخلفت را مینویسم
+ عجبا ! گزارش چی مینویسید؟
- که خواب بودی و حواست نبود . . .
+ خب حس نمی کنید گزارشتون دروغ باشه احیانا؟ من که خواب نبودم خودتونم دیدید که خواب نبودم
- آره خواب نبودی ولی فرقی هم با خواب نداشت ! حواست نبود
+ خب حواس پرتی که جرم نیست !! حالا شما ببخشید
- حالا برو روی پشت بوم دژبانی تا آخر پستت راه برو تا فردا ببنم چیکار میکنم ، در ضمن حواست به برجک بغلی هم باشه که نخوابه
+ بله چشم جناب افسر خیالتون راحت باشه !!!! من حواسم هست !!!

افسر هم پوزخندی زد و رفت و من تو ترس از این که ده روز اضافه خدمت بخورم یا نه تا صبح بیچاره شدم
پستم تموم شد و رفتم آسایشگاه خوابیدم
شکر خدا جناب افسر گزارش ننوشت و خطر ده روز اضافه خدمت خوردن از سرم گذشت



تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1396 | 01:10 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات


راز دل دیوانه به هوشیار نگویید
اسرار لب یار به اغیار نگویید
از بی خبران راه خرابات نپرسید
با دل سیه هان قصه ی دلدار نگویید


تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 12:55 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6