تبلیغات
واحه ای در کویر

واحه ای در کویر
♛ جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد ♛
نویسندگان
لینک دوستان
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است





[ پنجشنبه 8 مهر 1395 ] [ 11:01 ق.ظ ] [ کیان ]

ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

شب های هجر را گذراندیم و زنده ایم




[ چهارشنبه 21 شهریور 1397 ] [ 07:10 ق.ظ ] [ کیان ]

شروعِ هیچ نبردی به خاطرِ من نیست

شدم ‌شبیه به شاهی که فکرِ میهن نیست

غرورِ زخمیِ یک شاعرانه ی تلخم

دلم‌ به خوش شدنِ شاهنامه روشن نیست

سرم به سنگ نخورده ولی دلم... افسوس

کسی به فکرِ دلِ زخم‌ خورده ی من نیست

شبیهِ کوه ام‌ و آتشفشانِ سینه ی من

اگر زبانه بگیرد مجالِ بهمن نیست

سکوتِ آیِنه ها از شکست ، تلخ تر است

سکوتِ مرد ، کم از گریه کردنِ زن نیست

من و تو عاقبتِ برگ هایِ پاییزیم

که سرنوشتِ غم انگیزمان شِکفتن نیست

به آن دلی که به دستت سپرده ام سوگند

که دلسپرده دگر اهلِ دل سپردن نیست

گذشتم‌ از غزلِ چشم‌ هایِ تو امّا

همیشه یوسفِ این قصّه پاکدامن نیست




[ سه شنبه 14 شهریور 1396 ] [ 04:46 ب.ظ ] [ کیان ]


دلم برای یک نفر تنگ است . . .
نه می دانم نامش چیست ؛
و نه می دانم چه می کند !
حتی خبری از رنگ چشم هایش هم ندارم . . .
رنگ موهایش را هم نمیدانم ؛
لبخندش را هم  ؛ تا به حال لبخندش را ندیده ام !
فقط می دانم که باید باشد و نیست . . .




[ شنبه 27 خرداد 1396 ] [ 06:46 ب.ظ ] [ کیان ]
تو از عبور جاده ها مرا بهانه کن فقط
به رنگ عاشقانه ها مرا ترانه کن فقط
من از عبور جاده ها نشانی از تو خوانده ام
تو هم بیا و با دلت مرا نشانه کن فقط
به روی بام خانه ام بساز آشیانه ای
بیا کنار من بمان ؛ بیا و لانه کن فقط
منم که پر ز غصه ام اسیر دست یادها
بیا و قلب خسته را پر از ترانه کن فقط





[ پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ کیان ]
در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه خورشیدی هست
"جلیل صفر بیگی"

این شعر را روزگاری نه چندان دور ملکه ی گرامی تر از جانم برایم فرستاده بود
افسوس که حالا جز خاطره ی شیرین و حسرت تلخ فراغ و دلتنگی اش چیزی در این قصر متروک نانده و با رفتنش قصر ویران شده
دعاگوی آن ماه پاره ی پاک تر از اشک چشم هستم و هر لحظه به یادش هستم
راضی ام به امر و رضای یگانه خداوند دادار کردگار
مصلحت و خواست خدا را بر خواست دلم برتر میدانم ؛ خودم را آماده ی میکنم تا این چرخ بازیگر هرچه خواست بر سرم ببارد
نازنین ملکه ی پاک سیرت و بزرگ منش و بهتر از فرشته ها را به دست خدا میسپارم و هر صبح و شام خوشبختی و شادی و سلامتی اش را از یگانه قادر توانا میخواهم
جز سرافکندگی از ناتوانی ام و شرمندگی و خاکساری و روسیاهی برای ملکه ندارم ؛ دنیا دنیا شرمنده ام که نتوانستم آن گوهر درخشان را به قصر آرزوها بیاورم
باشد که خدا هم آن عزیز و هم من را به خیر عاقبت و سعادت و سلامتی دنیا و آخرت خوشحال کند
شکر خدا میکنم و به خواست او راضی ام
باقی بقایتان
و من الله توفیق . . .




[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ] [ 08:44 ب.ظ ] [ کیان ]


میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود
میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود
عشق تو بسم بود که این شعله ی بیدار
روشنگر شب های بلند قفسم بود
آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت
غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود
دست من و آغوش تو ، هیهات که یک عمر
تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود
بالله که جز یاد تو گر هیچ کسم هست
حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود
لب بسته و پر سوخته از پیش تو رفتم
رفتی ، بخدا گر هوسم بود بسم بود
"فریدون مشیری"




[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ] [ 12:34 ق.ظ ] [ کیان ]
میلاد حسین خون بهای دین است
این عید ، حیات شیعه را تضمین است
امروز فرشتگان به هم می گویند
احیاگر آیین محمد این است






[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ] [ 12:21 ق.ظ ] [ کیان ]


باز امشب ای ستاره ی تابان نیامدی
باز ای سپیده ی شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که بخندد به روی تو
افسوس ای شکوفه ی خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه ی زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز
چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
"شهریار"



[ شنبه 9 اردیبهشت 1396 ] [ 11:46 ب.ظ ] [ کیان ]


تعطیلات عید را پست بودم و خونه نبودم ، یک شب ساعت پستم یک تا سه ی نیمه شب بود . . .
بالای اتاق دژبانی درب ورودی ، یک برجک فلزی کوچیک روی پشت بام دژبانی بود که من باید اونجا پست میدادم . . .
روبروی جایی که من پست میدادم ستاد اسکان مسافران نوروزی بود و مسافرها میرفتن و میومدن
رفتم سر پست و توی برجک رو به خیابون نشستم و مشغول دیدن رفت و آمد مسافرها و مردم شهر که از مهمونی برمی گشتند شدم
کم کم رفتم توی فکر و برنامه ریزی هام برای آینده یادم اومد ، آینده ای که حالا دیگه تبدیل به حال شده بود ؛ یاد عید پارسال که چقدر خوب بود و امسال حتی دید و بازدید هم نمیتونم برم ، یاد ملکه که قرار بود برا عید برم خونشون و بعد از عید که سربازیم تموم شد به هم برسیم !! ولی حالا ماه هاست که ازش بی خبرم همه آرزو ها نقش بر آب شد
تو همین حال و هوا یه دفعه دیدم افسر نگهبان کنار برجک وایساده و با حالت خنده داری به من خیره شده . . .
سربازی که داره پست میده باید حواسش به همه جا باشه و افسر جانشین وقتی از دور میاد باید بهش بفهمونی که من تو را دیدم که داری میای
حالا اون اومده بود و از برجک هم اومده بود بالا و ده دقیقه کنارم وایساده بود ولی من متوجه اون نشده بودم ؛ اصلا تو این دنیا نبودم که متوجه بشم
یه دفعه دیدمش و از جا بلند شدم و شروع کردم به حرف زدن :
+ به به سلام آقای افسر ، خوبید؟ کجا از این طرفا !!!
- پاشو ببینم داری چیکار میکنی ؟
+ مگه قراره چیکار کنم ؟ دارم پست میدم
- آره جون خودت داری پست میدی !! ده دقیقه س من کنارت وایسادم و منو ندیدی تو قراره مراقب پادگان باشی ؟!؟!
+ نه بابا من حواسم هست (با ترس) اگه کسی بیاد که از خیابون میاد منم حواسم به خیابون بود
- حواست به کجاست؟ من ده دقیقه س اینجا وایسادم و فقط تو حال خودتی و داری با اسلحه بازی میکنی
+ بله خب یاد خانواده کردم ، شما ببخشید (با لحن آلوده به التماس)
- من گزارش تخلفت را مینویسم
+ عجبا ! گزارش چی مینویسید؟
- که خواب بودی و حواست نبود . . .
+ خب حس نمی کنید گزارشتون دروغ باشه احیانا؟ من که خواب نبودم خودتونم دیدید که خواب نبودم
- آره خواب نبودی ولی فرقی هم با خواب نداشت ! حواست نبود
+ خب حواس پرتی که جرم نیست !! حالا شما ببخشید
- حالا برو روی پشت بوم دژبانی تا آخر پستت راه برو تا فردا ببنم چیکار میکنم ، در ضمن حواست به برجک بغلی هم باشه که نخوابه
+ بله چشم جناب افسر خیالتون راحت باشه !!!! من حواسم هست !!!

افسر هم پوزخندی زد و رفت و من تو ترس از این که ده روز اضافه خدمت بخورم یا نه تا صبح بیچاره شدم
پستم تموم شد و رفتم آسایشگاه خوابیدم
شکر خدا جناب افسر گزارش ننوشت و خطر ده روز اضافه خدمت خوردن از سرم گذشت




[ شنبه 2 اردیبهشت 1396 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ کیان ]


راز دل دیوانه به هوشیار نگویید
اسرار لب یار به اغیار نگویید
از بی خبران راه خرابات نپرسید
با دل سیه هان قصه ی دلدار نگویید



[ جمعه 1 اردیبهشت 1396 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ کیان ]

راز دل دیوانه به هوشیار نگویید
اسرار لب یار به اغیار نگویید
از بیخبران راه خرابات مپرسید
با دل سیه هان قصه ی دلدار نگویید
بویی اگر از گوشه ی میخانه شنیدید
ای اهل نظر بر سر بازار نگویید
اسرار انالحق که کسی واقف آن نیست
گر سر برود جز به سر دار نگویید
رازی که خدا بر سر پیمانه نهاده است
از مست بپرسید و به هوشیار نگویید
چون نیست در عالم سخنی جز سخن یار
ما را سخنی جز سخن یار نگویید

"فخرالدین عراقی"




[ جمعه 1 اردیبهشت 1396 ] [ 12:45 ب.ظ ] [ کیان ]


نازنین تر ز قدت در چمن ناز نرست
خوش تر از نقش تو در عالم تصویر نبود



[ چهارشنبه 30 فروردین 1396 ] [ 10:01 ق.ظ ] [ کیان ]
حتی اگر از عشق سری خواسته بودم
از شوکت سیمرغ ، پری خواسته بودم
خورشید درخشان به کفم بود ، ولی من
از شمع ، دل شعله وری خواسته بودم
با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندید
آری ! خبر از بی خبری خواسته بودم
غیر از ضررم مشورت دوست نبخشید
ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم
افسوس ! خدا حاجت یک عمر مرا داد
ای کاش لب سرخ تری خواسته بودم
"فاضل نظری"



[ دوشنبه 21 فروردین 1396 ] [ 07:08 ب.ظ ] [ کیان ]
هرکجا از عشق گفتم سنگ بی مهری زدند
مردمان این زمانه دل نمی فهمند چیست





[ یکشنبه 20 فروردین 1396 ] [ 03:09 ب.ظ ] [ کیان ]
دل داده ام بر باد ، بر هرچه بادا باد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از تو طوفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیشتون ویران
هرکوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادر زاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
"قیصر امین پور"




[ شنبه 12 فروردین 1396 ] [ 08:13 ب.ظ ] [ کیان ]

تو ایام عید و تعطیلات ، همه مشغول و دید و بازدید ولی بعضی سرباز ها به حکم وظیفه و قانون نظام باید بمونن تو پادگان و نگهبانی بدن
حالا فکر کن : تو ایام عید ، غروب جمعه ، بارون بهاری به شدت بباره ، تو برجک نگهبانی باشی
آهنگ "شب بارونی - رضا صادقی" را برا خودت بخونی
این یکی از تجربه های فراموش نشدنی عید امسال منه
 



[ شنبه 12 فروردین 1396 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ کیان ]

" غربت " آن است
که با جمعی و " جانانت " نیست
مولانا



[ شنبه 12 فروردین 1396 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ کیان ]
ناگزیر از سفرم ؛ بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند ؟! مگر می شود از خویش گریخت؟
بال تنها غم غربت به پرستوها داد
این که مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟
نه من از قهر تو غمگین ، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
"فاضل نظری"




[ پنجشنبه 10 فروردین 1396 ] [ 05:41 ب.ظ ] [ کیان ]

به نام خداوند بزرگ و دانا و توانا
به نام خداوند نان و نمک ، خداوند روزی ده بی کلک
سلام
مدت خیلی زیادیه که دیگه کمتر به اینجا اومدم و کمتر نوشتم ، باید بگم بعد از رفتن ملکه شوق و اشتیاق رسیدگی به قصر از دل من رفت و قصر به مخروبه ای تبدیل شد . . .
قصر تبدیل شد به یک آبادی کوچیک وسط کویر !! و حالا همون آبادی هم گرد غربت گرفته و متروک شده . . .
دیگه دوستانم کمتر بهم سر میزنن و من هم کمتر میتونم بیام برای عزیزانم بنویسم
شب عید و یک هفته ی اول ایام تعطیلات را پادگان بودم و درکنار خانواده نبودم. حالا اومدم و دیگه به امیدخدا تا همیشه درکنار شما عزیزانم خواهم بود.
اتفاق جدیدی افتاده برای این کوره آبادی متروک؛ قبلا میومدم و با فونت های مختلف مینوشتم و تا جایی که میتونستم نوشته ها را زیبا میکردم تا برای دوستانم چشم نواز و دلچسب بشه ولی متاسفانه کامپیوتر خودم خراب شده و دیگه نمیتونم اونجور که دلم میخاد بنویسم و نمیدونم باید چیکار کنم.
دوستان عزیزم اگر کسی میاد و به این مخروبه ی مجازی سر میزنه حداقل برام یک نظر بگذاره تا بدونم که اینجا تنها نیستم

دعاگوی همگی هستم
یا علی



[ سه شنبه 8 فروردین 1396 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ کیان ]
تو را آنگونه می خواهم که باغی باغبانش را
شبیه مادر پیری که می بوسد جوانش را
تو را در یک شب بارانی غمگین سرودم که
نمی دانم زمانش را ، نمی یابم مکانش را
من آن سرباز دلتنگم ، که با تردید در میدان
برای هیچ و پوچ از دست خواهد داد جانش را
پریشانم شبیه پادشاهی خفته در بستر
که بالای سرش می بیند امشب دشمنانش را
تو در تقویم من روزی نوشتی دوستت دارم
از آن پس بارها گم کرده ام فصل خزانش را
پرستویی که با تو هم قفس باشد نمی ترسد
بدزدند آب و نانش را ، بگیرند آسمانش را
تو ماهی باش تا دریا برقصد ، موج بردارد
تو اهو باش تا صیاد بفروشد کمانش را
من آن مستم که در میخانه ای از دست خواهد رفت
اگر دستان تو پر کرده باشد استکانش را
"علی سلیمانی"




[ جمعه 27 اسفند 1395 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ کیان ]

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ

وقتی اینجا در ندارد درباره هم ندارد
فقط می خواهم بگویم : اینجا . . .
این قصر مجازی من
خلوتگاهی است برای دلنوشته هایم
جایی است برای نوشتن شعر های زیبا و دلنوشته های صادقانه
همین
قصر زیبا و قشنگ عشق را
ساختم با دست خالی خشت خشت
↶اینجا قصر آباد و زیبایی بود ، اما دست تقدیر قصر را بر سرم خراب کرد و حالا من تنها بر ویرانه های قصر نشسته ام و نغمه سرایی میکنم↷
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک

Starry Cursor