تبلیغات
♚قصر مجازی♚ - قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت
دشت خشکید و زمین سوخت و باران نگرفت
زندگی بعد تو بر هیچ کس آسان نگرفت
چشمم افتاد به چشم تو ولی خیره نماند
شعله ای بود که لرزید ولی جان نگرفت
دل به هرکس که رسیدیم سپردیم ولی . . .
قصه ی عاشقی ما سر و سامان نگرفت
تاج سر دادمش و سیم و زر ، اما از من
عشق جز عمر گرانمایه به تاوان نگرفت
مثل نوری که به سوی ابدیت جاری است
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت




تاریخ : شنبه 11 دی 1395 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : کیان | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.